ايـــــــــران با خليـــــــــــج فارس زيباست/ايـــــــــران با خليـــــــــــج فارس زيباستfairanblog.com دفتر خاطرات یک عروس Fri, 14 Nov 2008 17:21:25 GMT tabaniran /?mode=DirectLink&id=376858 <div> <p style="direction: rtl; text-align: justify;" dir="rtl">&nbsp;</p> <p style="direction: rtl;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"><strong><span style="font-size: medium; color: #435576;">دوشنبه</span></strong></span><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;" dir="ltr"><br /></span><strong style="font-weight: 400;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="AR-SA">الان</span><span style="font-family: Tahoma;" dir="ltr" lang="AR-SA"> </span><span style="font-family: Tahoma;" lang="AR-SA">رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقر شدیم ..خیلی</span><span style="font-family: Tahoma;" dir="ltr" lang="AR-SA"> </span><span style="font-family: Tahoma;" lang="AR-SA">سرگرم کننده هست این که واسه ریچارد آشپزی می&zwnj;کنم . امروز می&zwnj;خوام یه جور</span><span style="font-family: Tahoma;" dir="ltr" lang="AR-SA"> </span><span style="font-family: Tahoma;" lang="AR-SA">کیک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده 12 تا تخم مرغ رو جدا جدا بزنین ولی من کاسه به اندازه&zwnj;ی کافی نداشتم واسه&zwnj;ی همین............</span></span></strong></p> </div> ضرب سكه «داريك» در ايران Wed, 17 Sep 2008 00:46:24 GMT tabaniran /?mode=DirectLink&id=335894 <p style="font-family: tahoma;font-size: 10pt" dir="rtl">&nbsp;</p> <p style="font-family: tahoma;font-size: 10pt" dir="rtl"><span style="font-size: medium;">ضرب سكه &laquo;داريك&raquo; در ايران </span> <table id="table598" border="0" cellspacing="3" align="left"> <tbody> <tr> <td align="center"><a rel="nofollow" href="http://www.hamtaraneh.com/Roozmaile/ozviyat1.htm" target="_blank"><span style="font-size: medium;"><img title="TaranehhaGroups" src="http://www.iranianshistoryonthisday.com/photos/0914darius.jpg" border="0" alt="www.hamtaraneh.com" align="left" /></span></a></td> </tr> <tr> <td align="center"><span style="font-size: medium;">داريوش بزرگ<br /><br />&nbsp;</span></td> </tr> </tbody> </table> <span style="font-size: medium;">طبق نوشته بيشتر مورخان، 14 سپتامبر سال 488 پيش از ميلاد، داريوش بزرگ شاه وقت ايران دستور ضرب سكه را كه واحد پول ايران قرار گيرد صادر كرد كه مورخان يوناني در كتابهاي خود آن را &laquo;داريك (منتسب به داريوش)&raquo; نوشته اند. تا زمان رواج داريك، معاملات تجاري به صورت مبادله اجناس صورت مي گرفت كه كاري پيچيده بود و بازار هميشه نوسان داشت. داريوش همزمان دستور ايجاد پستخانه را در ايران صادر كرد كه تاريخنگاران وي را مبتكر &laquo;پست&raquo; و ارتباط پستي در تاريخ جهان معرفي كرده اند. <br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;داريوش بزرگ در سپتامبر 488 پيش از ميلاد همچنين ايجاد يك ارتش دائمي را براي ايران صادر كرده بود كه مورخان معاصر از آن به نام سپاه جاويدان نام برده اند. به اين ترتيب، ايرانيان نخستين ملت جهان بودند كه به اهميت وجود يك ارتش دائمي پي برده و آن را به وجود آورده بودند. پيش از آن، هنگام جنگ، دست به جمع آوري نيرو زده مي شد و يک ارتش دائمي وجود نداشت. بعدا اسكندر و سپس روميان اين ابتكار داريوش را اقتباس كردند. <br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;داريوش در همين سال ساختن تالار صد ستون را در تخت جمشيد داده بود كه محل اجتماع و ديد و بازديد هاي عمومي باشد و نيز ساختن راه طولاني شوش به سارد (ساحل مديترانه) را.<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; وي كه سال پيش از آن دستور تقسيم ايران به استان هاي متعدد (ساتراپي) را داده بود دو سال پس از ضرب سكه داريك و قرار دادن آن به عنوان وسيله معاملات درگذشت. داريوش واژه ساتراپ را از آن جهت انتخاب كرد كه &laquo;استاندار&raquo; بداند نگهبان ايالت خود است نه سرور مردم.</span></p> کار حرفه‌ای با USB فلش درایوها Tue, 17 Jun 2008 22:59:54 GMT tabaniran /?mode=DirectLink&id=249024 <div>هنوز خاطره ناخوشایند فلاپی دیسک‌ها از خاطرمان محو نشده است، وسایل آزاردهنده‌ای با ظرفیت و سرعت کم به همراه سر و صدای قابل توجه که تازه قابل اعتماد هم نبودند.</div><div></div><div>با فراگیر شدن USB فلش درایوها و پایین آمدن قیمت آنها همراه با افزایش روزافزون ظرفیتشان، ما قدم به دوران جدید گذاشته‌ایم! هم‌اکنون در جیب و کیف بسیاری از مردم می‌توانید فلش درایوها با ظرفیت‌ها و برندها و اشکال مختلف پیدا کنید. اما کاربران این فلش درایوها تا چه حد حرفه‌ای هستند و تا چه میزان از ظرفیت‌های این وسیله استفاده می‌کنند؟</div> شيخ بهايی(حتما بخوانید) Sun, 18 May 2008 01:09:02 GMT tabaniran /?mode=DirectLink&id=211996 <p /><div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 150%; text-align: justify"><span dir="ltr" style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: tahoma"> </span><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: tahoma">روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت : دلم مى‏خواهد ترا قاضى القضات كشور نمایم تا همانطور كه معارف را منظم كردى دادگسترى را هم سر و صورتى بدهی، بلكه احقاق حق مردم بشود. </span></div><div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 150%; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: tahoma">شیخ بهایى گفت: قربان من یك هفته مهلت مى‏خواهم تا پس از گذشته آن و اتفاقاتى كه پیش آمد خواهد كرد چنانچه باز هم اراده ی ملوكانه بر این نظر باقى باشد دست به كار شوم و الا به همان كار فرهنگ بپردازم. </span></div><div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 150%; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: tahoma">شاه عباس قبول كرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به محل مصلاى خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو ساخت و عصایه خود را كنارى گذاشت و براى نماز ایستاد، در این حال رهگذرى كه از آنجا مى‏گذشت، شیخ را شناخت، پیش آمد سلامى كرد. شیخ قبل از عقد نماز جواب سلام را داد و گفت: </span></div><div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 150%; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: tahoma">اى بنده ی خدا من مى‏دانم كه ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا بلع مى‏كند تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت . لیكن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز كن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو. </span></div><div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 150%; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: tahoma">مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته ، فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا به كوچه‏اى گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت : امروز هر كس سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته فردا صبح زود هم من مخفیانه مى‏روم پیش شاه و قصدى دارم كه بعداً معلوم مى‏شود. </span></div><div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 150%; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: tahoma">شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از مقربین بود هنگام بیدار شدن شاه اجازه تشرف حضور خواست و چون شرفیابى حاصل كرد عرض كرد : قبله گاها مى‏خواهم كوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آنها را به راى العین از مد نظر شاهانه بگذرانم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست مى‏دهند و مطلب را به خودشان اشتباه مى‏نمایند. </span></div><div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 150%; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: tahoma">شاه عباس با تعجب پرسید : ماجرا چیست ؟ شیخ بهایى گفت : من دیروز به رهگذرى گفتم كه چشمت را هم بگذار كه زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از محارم خودم كسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده كه من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف به تواتر رسیده كه همه كس مى‏گوید من خودم دیدم كه شیخ بهایى به زمین فرو رفت . حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند! </span></div><div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 150%; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: tahoma">به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارت‏هاى عالى قاپو و تالار طویله و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیر اجتماع نمودند ، جمعیت به قدرى بود كه راه عبور بر هر كس بسته شد ، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد كه از هر محلى یك نفر شخص متدین و صحیح العمل و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین كنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند . بدین ترتیب 17 نفر شخص معتمد واجد شرایط از 17 محله ی آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور رسیدند ، هر كدام به ترتیب گفتند : به چشم خود دیدم كه چگونه زمین شیخ را بلعید ! دیگرى گفت : خیلى وحشتناك بود ناگهان زمین دهان باز كرد و شیخ را مثل یك لقمه غذا در خود فرو برد . سومى گفت: به تاج شاه قسم كه دیدم چگونه شیخ التماس مى‏كرد و به درگاه خدا تضرع مى‏نمود . چهارمى ‏گفت : خدا را شاهد مى‏گیرم كه دیدم شیخ تا كمر در خاك فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى كه بر سینه‏اش وارد مى‏آمد از كاسه سر بیرون زده بود. </span></div><div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 150%; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: tahoma">به همین ترتیب هر یك از آن هفده نفر شهادت دادند. شاه با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش مى‏كرد . عاقبت شاه آنها را مرخص كرد و خطاب به آنها گفت: بروید و اصولاً مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم مى‏شود شیخ بهایى گناهكار بوده است ! وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند ، شیخ مجدداً به حضور شاه رسید و گفت : قبله ی عالم . عقل و شعور مردم را دیدید؟ شاه گفت : آرى ، ولى مقصودت از این بازى چه بود؟ شیخ عرض كرد: قربان به من فرمودید، قاضى القضات شوم. شاه گفت : بله ولى چطور؟ شیخ گفت:  من چگونه مى‏توانم قاضى القضات شوم با علم به اینكه مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست كه درست باشد، آن وقت مظلمه گناهكاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم. اما اگر امر مى‏فرمایید ناگریز به اطاعتم و آنگاه موضوع المامور و المعذور به میان مى‏آید و بر من حرفى نیست! شاه عباس گفت: چون مقام علمى تو را به دیده ی احترام نگاه كرده و مى‏كنم لازم نیست به قضاوت بپردازى ، همان بهتر كه به كار فرهنگ مشغول باشى. </span></div><div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 150%; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: tahoma">از آن پس شیخ بهایى براى ترویج علوم و معارف زحمت بسیار كشید و مقامه شامخه علما را به حدى به درجه تعالى رسانید كه همه كس آنان را مورد تكریم و تعظیم قرار مى‏داد.</span></div><div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 150%; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: tahoma"></span></div><div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 150%; text-align: justify"><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: tahoma"><img alt="-" src="http://i26.tinypic.com/1zlg2di.jpg" align="baseline" /></span></div><p> </p> نشد یه قصری بسازم Mon, 05 May 2008 12:41:25 GMT tabaniran /?mode=DirectLink&id=198860 <div align="center"><font color="#7f007f">نشد یه قصری بسازم پنجرهاش ابی باشه <br /><br />من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه<br />نشد یه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم<br />حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم<br />با همه التماس من نشد دیگه نره سفر<br />شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر<br />نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم <br />نه این که من نخوام برم نذاشت گلهارو ببینم<br />نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم<br />یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم<br />اما نشد ، اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش<br />پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش<br />نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی<br />هیچ جای دنیا ندیدم هیچ جای دنیا ندیدم<br />عجب چشای روشنی <br />باور نکرد یه موجشو به صدتا دریا نمیدم <br />یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم<br />راست میگه هر چی اون بگه راست میگه هر چی اون بگه <br />من کجا و دیوونگی<br />چه جوری به حرفش گوش کنم <br />اون گفت بچسب به زندگی<br />خلاصه آخرش نشد ما گل سرخ رو بو کنیم <br />اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم <br />نشد یه بار برسم به آرزوهای محال<br />یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال <br />نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم <br />گذشته کار از کارمون <br />دیر شده به خدا قسم <br />نشد به موقع این کویر ابری بشه بارون بگیره <br />نشد خودش آینه که هست بیاد و شمعدون بگیره<br />نشد بپاچم زیر پاش عطر گل محمدی<br />نشد بهم جواب بده <br />حتی بهم بگه بدی <br />نشد دوستت دارم بگه<br />به من که نه به دیگری<br />نشد یه بارم رد بشه <br />از روی شعرا سرسری <br />نشد یه کاری بکنه<br />که بدونم دوستم داره <br />آتیش گرفتم و یه بار <br />نگام نکرد بگه آره<br />نشد یه بار حرف بزنه <br />نزاره پای سرنوشت<br />نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت<br />نشد بشه یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم<br />نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم<br />نشد بره<br />نشد نره<br />نشد بخواد <br />نشد بیاد <br />نشد ولی <br />شاید بشه <br />واسم دعا کنید <br />زیاد <br />از شما پنهون نکنم <br />یه حرفهایی بهم زده <br />گفته همین روزا میاد <br />اما هنوز نیومده<br />قصه داره تموم میشه <br />مثل تموم قصه ها <br />فقط واسم دعا کنید <br />اول خدا بعدا شما <br />قصه داره تموم میشه <br />مثل تموم قصه ها <br />فقط واسم دعا کنید <br />اول خدا بعدا شما</font></div><div align="center"><img alt="-" src="http://img340.imageshack.us/img340/6734/bf1d1gjgfc5.gif" align="baseline" /></div><div align="center"><font color="#7f007f">شاعر:مریم حیدر زاده</font></div>